پیام افراسیاب برای کمک رسانی به پیران
افراسیاب پیام فرستاد که نگران نباش ایرانیان در جنگ پیشدستی خواهند کرد ! من با سپاهم از جیحون به یاری تو خواهیم آمد و گودرز و توس و کی خسرو را نابود خواهیم کرد ! اکنون ده هزار دلاور جنگجو را که هر یک با ده ایرانی برابری می کند ، برایت می فرستم تا بتوانی جنگ را با گودرز شروع کنی !
افراسیاب به سپاهش دلداری داد و با خود می گفت چه کسی فکر می کرد کی خسرو شاه ایران شود ؟ چرا حرص انسان پایانی ندارد ؟ چرا بین نبیره و نیا باید جنگ باشد ؟ سرانجام این جنگ به سود کیست ؟ اگر افراسیاب شکست بخورد به ضرر من است و رواست که کی خسرو مرا بکشد . خا این روزگار من را نصیب کسی نکند ! که زندگی و مرگش با هم یکسان باشد .
به صدا درآمدن طبل جنگ ایرانیان
جنگ برپا شد غوغا به پا شد و رزمگاه پر از کشتگان ترکان تورانی شد ، اسب ها از روی تن های زخمی و کشته می گذشتند . دو سالار دیدند اگر همین طور ادامه یابد کسی زنده نخواهد ماند .
پیران به لهاک و فرشیدورد گفت گروهی را از میان سپاهیان برگزینند تا از سه جهت ، از طرف کوه و از طرف رود و از پشت به لشکر ایران حمله کنند .
دیده بانان ایران حرکات سپاه تورانیان دیده و به گودرز اطلاع دادند گودرز به هجیر گفت به گیو بگوید تا جانشینی را برای خود انتخاب کند و سپس گروه گروه جنگجویان ایرانی برای سرکوب دشمن به کنار رود بفرستد .
اجرا دستور گودرز برای سرکوب دشمن
گیو فرهاد را جانشین خود کرد به زنگه شاوران دستور داد با دویست جنگجوی کار آزموده به فرشیدورد حمله کند ، به بیژن دستور داد با سواران میسره لشکر و به همراه گرازه و گستهم و هجیر به قلب سپاه دشمن جایی که پیران است حمله کند و اگر بتواند پیران را بکشد .
رویین حرکت جنگجویان ایرانی به قلب سپاه را دید و پا به فرار گذاشت اما پیران و گروهی مقاومت کردند و به ایرانیان تیراندازی کردند گیو سپرش را بر سر گرفت و به آنها نزدیک شد و چهار تن از بزرگان اطراف پیران را با نیزه از روی اسب کشت و به سوی پیران رفت ، ناگهان اسب گیو ایستاد و پیش نرفت هر چه تازیانه می زد حرکت نمی کرد در کمانش تیر خدنگ چهار سر گذاشت به سوی پیران انداخت اما به اثری نداشت !
پیران پا به فرار گذاشت بیژن به گیو نزدیک شد و به او گفت از ستاره شناسان و منجمین شنیده ام که جان پیران توسط گودرز گرفته می شود و تلاش تو برای کشتن ا نتیجه ای ندارد !
پیران به لهاک و فرشیدورد گفت که به گیو حمله کنند . لهاک با نیزه به گیو زد اما گیو از روی اسب تکان نخورد گیو نیزه ای به اسب لهاک زد و لهاک از اسب پیاده شد فرشیدورد به سوی گیو حمله کرد و زخمی با نیزه به او زد . گیو نیز با عمود چنان ضربه ای به او زد که خنجر از دستش افتاد و ضربه ای دیگر به گردن او زد و خون از دهانش جاری شد .
لهاک از فرصت استفاده کرد و دوباره سوار اسب شد و با فرشیدورد به گیو حمله کردند ، گیو از همراهانش نیزه خواست تا با آنها بجنگد اما توان جنگیدن با دو پهلوان را نداشت گرازه با نیزه به کمر فرشیدورد زد و بیژن از پشت بر سر فرشیدورد زد اما نتوانستند کاری بکنند و مجبور شدند بازگردند .
گستهم کاری نتوانست بکند ، هجیر نیز تیری به اسبش خورد و از اسب پیاده شد ، تا شب دو سپاه جنگیدند .




