Quantcast
Channel: دانشسرا
Viewing all articles
Browse latest Browse all 637

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 58

$
0
0

آماده سازی نبرد در روز بعد و نبرد تن به تن پیران و گودرز

        گودرز پس ترغیب لشکریان برای گرفت انتقام به جنگ لشکر را آراست . بخش راست لشکر را به فریبرز و کتماره قارنان ، بخش راست لشکر را به رهام و درفش کاویانی را به شیدوش سپرد ، جلو سپاه را به گستهم سپرد و پس دادن نصایح جنگی به او گفت حرکتی نکنید و دیده بانی را بالای کوه بفرست تا مواظب حرکت دشمن باشد . اگر شنیدی من کشته شدم لشکر را حرکت مده و سه روز منتظر باش تا کی خسرو با لشکر ایران برای یاری برسد .

        پیران نیز به لهاک و فرشیدورد گفت شما نگهبان سپاه توران هستید یک دیده بان نیز بالای که بفرستید اگر من کشته شدم حمله نکنید و به توران بازگردید تا از نژاد ویسه کسی باقی بماند .     

         گودرز و پیران به میدان نبرد برای جنگیدن با پیران رفتند ، پیران به گودرز گفت اگر من کشته شدم سپاه توران حمله نخواهد کرد و تحت فرمان تو می شوند و اگر تو کشته شوی من به لشکر تو آزاری نمی رسانم .

        سپس هر یک از آنها ده سوار برگزیده از میان جنگجویان انتخاب کردند و هر سوار ایرانی مقابل یک سوار تورانی قرار گرفت ، گیو مقابل گروی زره ، فریبرز روبروی کلباد ، رهام روبروی بارمان ، گرازه روبروی سیامک ، گرگین روبروی اندریمان ، بیژن مقابل رویین ، برته روبروی کهرم ، فروهل بُد روبروی زنگله ، هجیر روبروی سپهرم ، زنگه شاوران روبروی "اوخواست" و سرانجام گودرز مقابل پیران قرار گرفتند .

        پیران و گودرز سوگند خوردند تا جان دارند بجنگند . نخست پهلوانان برگزیده دو به دو با هم شروع به جنگ کردند .

نبرد ده پهلوان با هم

        فریبرز با تیر و کمان به کلباد ویسه حمله کرد تیرش به او نخورد سپس شمشیر را با دست راست کشید و بر گردن او زد و تا کمرش را درید از اسب پیاده شد و کمند انداخت او را گرفت و با اسب به بالای کوه تا نزد لشکر ایران روی زمین کشاند .

      گیو و گروی زره به هم تاختند و با نیزه به هم حمله کردند سپس با تیر و کمان به هم تیراندازی کردند گروی زره می خواست گیو را زنده نزد افراسیاب ببرد تا هدیه بگیرد ناگهان گیو به او حمله کرد و از ترس کمان از دستش افتاد خواست دست به شمشیر ببرد که گیو با عمود چنان ضربه ای بر سر او زد که خون از پیشانیش جاری شد ، او را از اسب به زمین انداخت ، پیاده شد و دست های او را بست و با اسب او را دوان دوان به سوی لشکر ایران کشاند .

      گرازه و سیامک ابتدا با عمود با هم نبرد کردند سپس از اسب پیاده شدند و با هم کشتی گرفتند ، گرازه چون شیر او را سخت به زمین زد استخوانش شکست و جان از تنش خارج شد ، گرازه سیامک را به اسب بست و با اسب او به سوی ایرانیان بازگشت .

      فُروهل بُد از تیراندازان به نام ایرانی و زنگله وارد میدان نبرد شدند فروهل بد به محض ورود تیر باران زنگله پرداخت ، تیری به ران زنگله خورد از پای او گذشت و وارد بدن اسبش شد ، اسب روی زنگله افتاد و زنگله در دم جان داد ، فروهل بد از اسب پیاده شد و سر او را برید و با فتراک (طناب) به زین اسب بست و به همراه اسب او به سوی سربازان ایرانی بازگشت .

      رهام و بارمان با ورود به میدان نبرد به سوی یکدیگر به حدی سنگین تیر باران کردند که کمان آنها شکست سپس با نیزه مبارزه را ادامه دادند ، رهام با نیزه به ران بارمان زد او از اسب افتاد ، رهام نیزه دیگری به پشتش زد که تا جگر او را پاره کرد ، از اسب پیاده شد او را به اسب بست و همراه اسب بارمان به سوی ایرانیان بازگشت .

      بیژن و رویین جنگشان با تیر و کمان آغاز شد آنها با کمان به یکدیگر تیر انداختند ، بیژن دست به عمود رومی بُرد و بر سر رویین زد مغز و خون از زیر کلاه خُود او بیرون زد ، رویین در دم جان داد ، بیژن رویین را به اسب بست و به سوی ایرانیان بازگشت .

     هجیر و سپهرم با ورود به میدان نبرد با شمشیر مبارزه را آغاز کردند ضربه ای محکم بر سر سپهرم زد سپهرم از اسب به زمین افتاد و جان داد هجیر از اسب پیاده شد او را به اسب بست و اسب سپهرم به سوی ایرانیان بازگشت .

    زنگه شاوران و "اوخواست" با عمود با هم شروع به جنگ کردند آفتاب چنان زره های آنها را گرم کرده بود که از گرما تشنه شده و می سوختند به هم گفتند اندکی استراحت کنیم و سپس جنگ را ادامه دهیم پس از بازگشت با نیزه با هم جنگیدند زنگه نیزه ای به کمر اوخواست زد از اسب به زمین افتاد زنگه او را سرنگون بر روی اسب انداخت و با خود به میان سربازان ایرانی برد . 

     گرگین و اندریمان با نیزه نبرد را آغاز کردند ، نیزه هایشان از شدت ضربات شکست با کمان به یکدیگر تیراندازی کردند ، تیری به بدن اندریمان خورد او لرزید و از اسب افتاد گرگین از اسب پیاده شد و سر اندریمان را از تن جدا کرد و به فتراک بست و با اسب او به سوی ایرانیان بازگشت .

      برته و کهرم نبرد را با شمشیر هندی شروع کردند برته ضربه ای به کهرم زد که از سر تا سینه او را شکافت و شدت زخم جان داد برته کهرم را به اسب بست و نزد ایرانیان برد .

      گودرز و پیران اخرین افرادی بودند که پس از نه ساعت نبرد طاقت فرسای ده پهلوان ایرانی و تورانی سرانجام باید باهم  می جنگیدند آنها ابتدا با کمان به یکدیگر تیراندازی کردند . گودرز دید تیر ها بر بدن پیران با لباس جنگی محکمش کارگر نیست ، تیری به اسب او زد اسب در دم جان داد و پیران زمین خورد ، پیران برخاست و فرار کرد .

      گودرز فریاد زد ای پهلوان چرا می گریزی ؟ سپاهت کجاست ؟ مردانگی و گنج و سلاح و فرزانگی تو کجا رفته است ؟ زمانه از تو روی برگردانده ! من می خواهم تو را زنده نزد کی خسرو ببرم شاید تو را ببخشد !

     پیران گفت من این چنین سرانجامی را نمی خواهم و با سپر و ژوبین خود همچنان به سوی کوه می دوید !

     گودرز به پیران رسید ، ژوبین انداخت از پشت سرتاسر زره اش را برید و در جگرگاهش فرو رفت ، گودرز وقتی او را غلتیده در خون دید به یاد خون ریخته شده سیاوش و هفتاد پسرش افتاد اما دلش نیامد به او بی اخترامی کند و سر او را ببرد و به سوی ایرانیان بازگشت ! همه او را می ستودند و از پیروزی او پهلوانان شادی می کردند . گودرز به رهام دستور داد برو جسم بی جان پیران را با درفش بدون این که به سلاح ، زره ، جوشن و درع او دست بزنی ، او به اینجا را بیاور !


Viewing all articles
Browse latest Browse all 637

Latest Images

Trending Articles



Latest Images