آرایش لشکر توران
آن سوی میدان نبرد هزاران هزار جنگجو از چین و ماچین در خیمه ها بودند که هرچه آذوقه و خوراکی در مرز کروشان خوردند ، افراسیاب با خدم و حشم و خویشاوندان در بیکند که آن را به پهلوی کندز می گفتند مستقر بود .
افراسیاب با شنیدن خبر جنگ سی هزار شمشیرزن را به سوی بلخ بامی جایی که گستهم پسر نوذر بود فرستاد سی هزار سوار را به جیحون فرستاد تا در شب از آنجا بگذرند و از ایرانیان در امان باشند پس از همفکری با خردمندان و موبدان آنها گفتند سپاه را به آن سوی جیحون ببر ، افراسیاب پسر بزرگش قراخان را فراخواند و نیمی از سپاهش را به او داد تا از پشت لشکر را از لحاظ نیرو ، خوراک و سلاح پشتیبانی کند .
سپس در طول یک هفته با هزار زورق و کشتی سپاهش را از رود جیحون عبور داد ، پشنگ پسر شیده را برای جنگ به کوه فرستاد ، سپاهی را به کهیلا و ایلا نبیره اش داد ، سی هزار سوار چگل را به قراخان سالار پر چهارمش داد ، سی هزار سوار طرازی ، غزی و خلخ را به همراه دمور ، جرنجاش و جهن به پسر پنجمش سپرد ، سی هزار جنگجوی خنجر دار از یلان ترکمان با گرز و تیر و کمان به پشنگ داد ، سی هزار شمشیرزن را به اغریرث برادرش سپرد و به گرسیوز فیل ها و سالارگاه را سپرد ، ده هزار تن از یلان را در میان دو صف سپاه قرار داد .
آگاهی کی خسرو از حرکت تورانیان به آن سوی جیحون
کی خسرو سپاهی از برگزیدگان را انتخاب کرد و به اشکش سپرد تا با تعدادی فیل و گنج و درم به زم برود و از پشت مواظب سپاه ایران باشد . کی خسرو از خوارزم عبور کرد سمت چپ لشکر دهستان و سمت دیگر رود بود لشکر ایران شب را تا طلوع خورشید آنجا ماندند .
سپهدار ترکان سپیده دم دستور نواختن نای و طبل و بوق داد ، کی خسرو با رستم و گودرز و گیو و توس در اطراف رزمگاه گشت تا تعداد دشمنان را ببیند و راه و بیراه را بر آنها ببندد ، سپس دستور داد اطراف لشکر گودالی کندند و سمتی را که رو به افراسیاب بود را پر از آب کردند ، دو شبانه روز دو لشکر از جای خود تکان نخوردند زیرا پیشگویان و زمان جنگ را نامناسب می دانستند .
روز چهارم پشنگ پسر افراسیاب نزد پدر آمد و گفت به من و سپاهم اجازه جنگ بده ! من از خندق و آبگیر ایرانیان خواهم گذشت ، افراسیاب گفت عجله مکن ! ای جوان خام و بی تجربه ! کی خسرو با تو نمی جنگد هم نبرد او من هستم ! اگر با من نبرد کند کار سپاهیان دو طرف آسان می شود .
حیله های افراسیاب
افراسیاب به شیده گفت میان سپاه برو و دانایی را برگزین تا پیامی را برای کی خسرو ببرد ، به او بگوید نبیره با پدر بزرگ خود نمی جنگد ، در ضمن سیاوش بی گناه کشته نشد ، اگر از نظر تو من گناهکارم پیران ، لهاک و فرشیدورد چه بدی به شما کرده بودند ! کینه جویی تو به کاووس و گودرز رفته ! که این چنین لشکری اینجا آورده ای ! این گفته من از روی ترس نیست بلکه حاصل سال ها تجربه است .من جنگجویان و لشکری بزرگ دارم که اگر فرمان جنگ بدهم خون زیادی ریخته خواهد شد ! اگر بیایی و پیمان صلح ببندی و سوگند بخوری به آن وفادار می مانی ، من راهنمای تو می شوم ! گنج و ثروت ، گوهر و زر و دینار ، اسب و سلاح ، تاج و تخت به تو می بخشم ! پسرانم جهن و پشنگ یار تو در جنگ ها و برادرت می شوند ، هر شهر ما را بخواهی به تو می دهم و همه روز های ما شاد و بزم برپا می کنیم !
و اگر پند من در تو کارگر نیست از میان لشکرت بیرون بیا تا با هم بجنگیم اگر من کشته شوم سپاهم و خدمتکارانم و خانواده ام به تو می رسند و اگر تو کشته شوی همه سربازانت و بزرگان همراهت یاران من می شوند و جانشان در امان است ! اگر به سبب پیری مرا همتای خود در نبرد نمی دانی پسر جوانم پشنگ به جنگ با تو خواهد آمد .
برای ابلاغ این پیام به ایرانیان چهار موبد برگزیده و هزار تن از نامداران لشکر را انتخاب کرد .




