Quantcast
Channel: دانشسرا
Viewing all articles
Browse latest Browse all 637

بازنویسی داستان های شاهنامه فردوسی از نظم به نثر 46

$
0
0

بازگشت گرگین

       گرگین یک هفته منتظر بیژن ماند به دنبال او در محل جشن منیژه هرچه گشت او را نیافت اسب بیژن را در مرغزار با زین سرنگون بی سوار دید فهمید که به دست افراسیاب اسیر شده ! از فریبکاری خودش پشیمان شد و با شتاب به ایران بازگشت !

       کی خسرو دریافت بیژن نیست به گیو گفت ببین بیژن کجاست ؟ گیو نزد گرگین رفت و اسب بی سوار را دید از هوش رفت ، وفتی به هوش آمد به گرگین گفت بیژن کجاست ؟ گرگین گفت : پس از جنگ با گراز ها در بیشه ارمان و کندن دندان هایشان به سوی ایران حرکت کردیم در راه گورخری دیدیم بیژن کمند انداخت و به دنبالش رفت و سپس گور و بیژن ناپدید شدند به دنبالش گشتم و فقط اسبش را یافتم و به ایران بازگشتم !

      گیو می خواست گرگین را بکشد ولی به خود گفت از کشتنش چیزی عاید او نمی شود سپس نزد شاه رفت و به شاه گفت به خاطر کردار گرگین من پسرم را از دست دادم حق مرا از او بگیر !

       کی خسرو از شنیدن خبر مفقود شدن بیژن غمگین شد ، گیو گفت به نظر من بیژن زنده است ! کی خسرو گفت من فکری برای حل شدن مشکل می اندیشم !

دیدار کی خسرو با گرگین

      گرگین با دندان های گراز ها به کاخ رفت شاه پرسید چه بر سر بیژن آمد ؟ گرگین با ترس و لرز و رنگ پریده داستانش را گفت کیخسرو متوجه متفاوت بودن این داستان و داستان قبلی که گیو از او نقل قول کرده بود شد ! برآشفت و به او دشنام داد و او را از کاخ بیرون کرد و دستور داد او را در بند و زنجیر زندان کنند تا پند بگیرد که دروغ نگوید !

         سپس کی خسرو به گیو گفت دستور می دهم  به هر سو سپاهی روانه کنند تا خبری از او بیاورد و اگر او را نیافتند در نوروز فروردین ماه هنگام بهار در جام جهان نما نگاه می کنم و از یزدان کمک می خواهم تا جایگاه او را در جام به من نشان دهد .

        سپاهیان همه جای توران و ارمان را گشتند و نشانی نیافتند چون نوروز شد جام جهان نما را آوردند و کی خسرو هفت اقلیم را نگریست وقتی به کشور گرگساران نگاه می کرد او را در چاهی بسته در غل و رنجیر دید که دختری از نژاد کیان گریان در کنار چاه مواظب اوست اما حال و روزش خوب نیست  . کی خسرو خندید و برای زنده بودن بیژن به گیو شادباش گفت .

کمک خواستن کی خسرو از رستم برای نجات بیژن

کی خسرو گفت تنها راه چاره برای نجات جان بیژن کمک خواستن از رستم است به گیو گفت با شتاب به سیستان برو و نامه مرا به او برسان و بگو ای کشنده دشمنان و دیوان مازندران و به بند کشنده جادوگران ! ای مایه افتخار من و ایرانیان ! ای گشاینده بند های بسته ! ایزد به تو زوری داده تا فریادرس اسیران در چاه باشی ! امروز امید ما برای نجات بیژن به توست ! گیو جز این پسر کسی را ندارد خاندان گودرز و گیو خدمات زیادی به من و نیاکانم و ایرانیان کرده اند وقتی نامه مرا خواندی با شتاب اینجا بیا تا چاره ای بیندیشیم . من آنچه از لحاظ مالی و اسب و سوار نیاز داشته باشی در اختیار تو قرار می دهم تا بیژن را از بند و اسارت رها کنی !    

      گیو به سرعت به سوی سیستان حرکت کرد دیدبانان خبرآمدن تعدادی سوار را به زال دادند زال به پیشواز رفت وقتی چهره غمگین گیو را دید فهمید کی خسرو کاری دارد زال جویای احوال کی خسرو و بزرگان ایران شد . گیو درود آنها را رساند و داستان گم شدن بیژن را گفت . گیو پسید رستم کجاست ؟ نامه ای از شاه برای او دارم . زال گفت به نجیرگاه برای شکار گورخر رفته غروب باز خواهد گشت .

        گیو گفت نزد او می روم . زال گفت رستم به زودی می آید تا آمدنش به خانه من بیا کمی استراحت کن تا از تو پذیرایی کنیم .


Viewing all articles
Browse latest Browse all 637

Latest Images

Trending Articles



Latest Images