جنگ رستم و پهلوان تورانی اولاد
رستم تمام طول شب و سپس روز را در راه سپری کرد ، از شدت گرما پوستین و کلاه خُودش خیس عرق شده بود پوستین و کلاهش را برای خشک شدن از تن در آورد و جلو آفتاب گذاشت و رخش را رها کرد تا بچرد ، چون لباسش خشک شد آن را پوشید و از گیاهان برای خود جایگاهی نرم برای خوابیدن ساخت و خوابید دشتبان آن ناحیه هنگام گذر رستم و رخش را دید ، با چوب به پای رستم زد و گفت : چرا اسبت را رها کرده ای تا کشت مرا بخورد . رستم دو گوش دشتبان را گرفت از بیخ برید ، دشتبان با گوش بریده خونین در دستش برای شکایت از رستم نزد پهلوانی به نام اولاد رفت و گفت : اهریمنی که اسبش را از کشتزارم بیرون کردم از کرده من ناراحت شد و دو گوش مرا از بیخ برید . اولاد گفت برای شکار شیر به مرغزار مروم و رستم را تنبیه می کنم . اولاد در مرغزار شیری دید اما نتوانست با تمام تلاش هایش شیر را شکار کند رستم که شاهد ماجرا بود سوار رخش شد و در نبردی شیر را کشت سپس کمندش را بر اولاد انداخت و او را گرفت ، از رخش پیاده شد و او را بست به او گفت درخواستی دارم ، اگر صادق نباشی ، تو را خواهم کشت . تو باید محل به بند کشیدن کی کاووس و جایگاه دیو سپید و پولاد غندی و بید را به من نشان دهی . اولاد قول راهنمایی داد و هر دو به راه افتادند.
توصیف اولاد درباره مسیر راه
اولاد گفت : از اینجا تا جایگاه دیو سپید صد فرسنگ است و دویست سیاه چال مخوف با دوازده هزار دیو محافظ آنها از جمله دیو غندی و بید و سنجه در مسیر ماست ، اگر بتوانیم از این ها بگذریم به محلی سنگلاخ و و پس از آن دشتی می رسیم که پهنای آن دو فرسنگ است دیوی به نام کنارک آنجاست که دیوانی نیز تحت فرمان او هستند ، خانه او از بُز گوش تا بزم پا سیصد فرسنگ درازا دارد ، سپس از بُز گوش تا شاه مازندران راهی بسیار ناهموار و سخت است که سیصد هزار سوار جنگی و 1200 دیو در اطراف آن است ، تو مطمئن باش از دست آنها جان سالم به در نخواهی برد ، رستم گفت : من با نیروی یزدان و شمشیر تیزم پی و پوست آنها را پاره می کنم . حال مرا به سوی جایی که کی کاووس در بند است ببر ! رستم به سوی کوه اسپروز محل اسارت کی کاووس رفت .
رستم از دور جایی را دید که آتشی روشن است و در هر جایش شمعی روشن ! از اولاد پرسید آنجا کجاست ؟ اولاد گفت : آنجا مازندران جایگاه ارژنگ دیو است . رستم برای استراحت اندکی خوابید بعد از بیدار شدن اولاد را به درختی بست و به تنهایی به سوی ارژنگ دیو حرکت کرد .
جنگ با ارژنگ دیو
وقتی رستم به قرارگاه ارژنگ دیو رسید فریادی بلند کشید ارژنگ از خیمه بیرون آمد و رستم به او حمله کرد و دلیرانه سر و گوش و یال ارژنگ را گرفت و از تن جدا کرد و به سوی دیگر دیوان انداخت ، دیوان با وحشت پا به فرار گذاشتند ، رستم شمشیرش را کشید و دیوان فراری را کشت و کوه اسپروز بازگشت ، اولاد را از دخت باز کرد و گفت : مرا به سوی کی کاووس ببر ! اولاد بپذیرفت و شروع به دویدن کرد و رستم به دنبال او می رفت وقتی کی کاووس رستم را دید به سردارانش گفت : دیگر بدبختی ما به سر آمد . رستم گفت : باید به سوی هفت کوه برویم .
جنگ با دیو سپید
رستم به غاری بی پایان رسید که جایگاه دیو سپید بود و دیوان بسیاری در اطرافش بودند ، رستم به اولاد گفت : اکنون که راستی را در تو دیدم حالا بگوچه کنیم ، اولاد گفت : وقتی آفتاب هوا را گرم کند دیو سپید به خواب می رود و بیشتر دیوان گرداگردش پراکنده می شوند و فقط چند دیو جادوگر باقی می مانند ، اگر آن زمان به او حمله کنی ، پیروز می شوی . رستم دوباره دست و پای اولاد را بست و پس از گرم شدن روز به سران دیو سپید حمله و سر آنها را از تن جدا کرد و دیوانی نیز از او می گریختند . سپس به دیو سپید حمله کرد ، ناگهان هوا تیره شد و دیگرش چشم رستم چیزی ندید ، اندکی در تاریکی جستجو کرد متوجه شد غار ناپدید شده و کوهی سیاه و ساعد و کلاه خُودی آهنین در برابر اوست ، رستم با شمشیر به او حمله کرد و یک دست و پای او را برید ، هر دو به هم ضربه می زدند بالاخره رستم دیو سپید را زمین زد و با خنجر شکمش را درید و جگرش را بیرون کشید .
رستم از غار بیرون آمد ، اولاد را باز کرد و جگر دیو سپید را به او داد و گفت مازندران را به تو می سپارم ، کار بعدی من جدا کردن سر هزاران هزار دیو و گرفتن شاه مازندران و به چاه افکندن اوست .
جنگ با شاه مازندران
رستم نزد کی کاووس رفت و گزارش نبردش را داد کی کاووس از او سپاسگزاری کرد از آنجا که کی کاووس در نبردش با دیوان مازندران قبلا ً بینایی اش را از دست داده بود رستم چند قطره از خون دیو سپید را در چشم او چکاند تا بینایی اش را بازیابد سپس کی کاووس هفت روز با توس و فریبرز و گودرز و گیو و رهام و گرگین و فرهاد به بزو و شادمانی نشست و روز هشتم به سوی مازندران حرکت کردند و هرچه سر راه بود را نابود کردند وقتی به مازندران رسیدند کی کاووس به سپاهیانش گفت : این مردم مکافات و مجازات کار خود را دیدند ، دیگر خونریزی و کشتار نکنید .
سپس فرهاد با هوش و دانش را با نامه ای به سوی شاه مازندران فرستاد و در نامه نوشت : اگر خواهان سرنوشت دیو سپید و ارژنگ هستی بجنگ ! اگر می خواهی شاه بمانی ، به ما باج و خراج بده و راحت در مازندران زندگی کن !
شاه مازندران با شنیدن خبر کشته شدن دیو سپید و ارژنگ و پولاد غندی و بید به دست رستم برآشفته بود به کی کاووس پاسخ داد : من از تو برترم و هزاران هزار سرباز جنگی از تو بیشتر دارم ، من هزار و دویست فیل جنگی دارم که تو حتی یکی از آنها را نداری ! من با لشکرم می آیم و خواب را از چشم شما خواهم گرفت .



