ارداویراف نامه
چون اسکندر رومی بد کردار گمراه با ستم و نبرد و زیان گران به ایرانشهر آمد شاه ایران ، دستوران (وزیران) ، داوران ، هیربدان ، موبدان ، دین بُرداران (مومنان) ، نیرومندان و دانایان را کشت و در میان مهان (بزرگان) و کدخدایان کین و ناآشتی افکند ، دربار و دین را ویران کرد و اوستا و زند (تفسیر اوستا) را که بر پوست های گاو به آب زر نبشته شده بود ، سوزانید پس بین مردم آشوب و پیکار بود ، در امر یزدان به شک افتادند ، بسیار گونه کیش و شک و اختلاف رای در کشور پیدایی آمد .
برای بازیافتن دین مُغ مردان اندوهگین و پر غم و دستوران دین بر خانه آذر فرنبغ (از موبدان بزرگ زمان) انجمن کردند و سخن براین بود که چاره باید جستن ، یکی از ما برود و از مینویان (جهان دیگر) آگاهی آورد تا این مردم از نیک و بد کار ها بیاگاهند و به فریاد روان آنان رسد .
سپس همه مردم را فراخواندند و از میان آنها هفت مرد برگزیدند که به یزدان نزدیکتر و به اندیشه و گفتار و کُنش پیراسته تر و نیکو تر بودند به آنها گفتند با خود بنشینید و از شما یکی را که به کار بهتر و بی گناه تر و خوشنام تر است ، برگزینید .
پس آن هفت مرد نشستند و از هفت ، سه و از سه ، یکی ویراف نام را برگزیدند . ارداویراف سر و تن بشست و جامه نو پوشید پس او را سه جام زرین می و منگ خوراندند ، روان ویراف از تن به چگاد داییتی (قله البرز) ، چینود پُل (پلی در عالم برزخ) رفت و هفتم شبانه روز بازگشت و در تن رفت ، ویراف برخاست .
هیربدان و دستوران پیش او نماز بردند ، ویراف چون آنان را دید به پیشباز آمد و نماز برد و گفت : درود از هرمزد خدای (اهورامزدا) و امشاسپندان (ایزدان نزدیک اهورامزدا) و زردشت سپیتمان و سروش پرهیزکار (نام ایزد) و دیگر مینوان بهشت بر شما
سپس دستوران گفتند : خوش آمدی تو ویراف ، پیغامبر ما ، تو را نیز درود باد . هرچه دیدی به راستی بر ما گوی . پس ویراف گفت : نخستین شب سروش پرهیزکار و ایزد آذر دست مرا فراز گرفتند. نخستین گام را به اندیشه نیک و دیگر گام را به گفتار نیک و سدیگر گام را به کردار نیک به پل چینود فراز آمدم ، آنجا روان درگذشتگان دیدم که به سبب کنش و کردار هرچه نیک رفتار تر ، خوش تر و خرم تر و در بوی خوش می گشتند و کنار دوشیزگانی ستودنی و زیبا که با کُنش آنها همنشین بودند . پس گفت : پس از گذشتن از پل چینود ، ایزد مهر و رشن و وای و بهرام و اشتاد و دیگر مینوان (بهشتیان) بر من نماز بردند و من دیدم ایزد رشن ترازویی زرین به دست داشت و پرهیزگاران و دروندان (دروغگویان) را قضاوت می کرد . به من گفتند بیا تا به تو بهشت و دوزخ و روشنی و خواری و آسانی و فراخی و خوشی و خرمی و رامش و شادی بهشت را که پاداش پرهیزگاران است به تو نماییم و تاریکی و تنگی و دشواری و بدی و اندوه و آسیب و درد و بیماری و سهمگینی در دوزخ را پادافراه (مجازات) است که دیوان و جادوان و بزه گران کنند به تو بنماییم .
ویراف گفت : به جایی فراز آمدم که همیستگان خوانند جایی که روان ها تا تن پسین (رستاخیز) آنجا مانند ، روان مردمانی که کرفه (نیکی) و گناهشان برابر بود . سپس به " ستاره پایه " فراز نهادم ، آنجا که اندیشه نیک مقیم است ، روان پرهیزگارانی که چون ستاره ای درخشنده که روشنی همی از آن تابید . به دیگر گام به " ماه پایه " جایی که گفتار نیک مقیم است رفتم ، به سدیگر گام " خورشید پایه" جایی که کردار نیک مقیم است ، چهارم گام به " گُرزمان " (طبقه ای از بهشت) جایی که روان هایی که پادشاه نیک و دهبُد وسالار نیک بودند . سپس به جایی فراز آمدم که بلندی روشنی دیدم که روان یزشگران (به جای آورندگان مراسم دینی) مقیم بودند .
دیگر بار به پل چینود باز آمدم روان دروندان (بد کرداران) دیدم که در سه شب نخست در حال رنج کشیدن بودند ، سرما و زمستان و خشکی و گند دیدم و سرانجام سروش پرهیزگار و ایزد آذر دست مرا فراز گرفتند و از آن جای تاریک و سهمگین بیاوردند ، به آن روشنی بیکران و انجمن هرمزد و امشاسپندان بردند و فرجام یافت به درود و شادی رامش
پژوهشی در اساطیر ایران – مهرداد بهار – آگاه – تهران - 1378



